زنده باد روسو!
دکتر شریعتی به نقل از روسو میگه:
خدایا: این کلام مقدسی را که به روسو الهام کردی هرگز از یاد من مبر که : «من دشمن تو و عقاید تو هستم اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

پانوشت:
۱۰ روز اولی که این جمله رو شنیده بودم،گیج بودم.به هرکی که فکر می کردم،یه خورده می فهمه،می رسیدم،جمله رو می گفتم و منتظر عکس العملش می موندم، بعد هم کلی تعجب می کردم چرا احساس شعف بهش دست نمیده یا از خوشحالی بالا وپایین نمی پره یا ماخذش را نمی پرسه.بعد که از بقیه ناامید شدم شروع کردم به مقایسه دور و برم به خصوص خودم با این دعا.
فعلا تو ۱۰ روز دومم.
بیرجند،گنجشک ندارد!
برای تنوع هم که شده چند وقتی اسم بلاگ را عوض می کنم،لااقل تا زمانی که اینجام.

پانوشت:
حتما،تا تیتر را دیدی،پرسیدی،پس چی داره؟،سهره،پرنده تصویر بالا،شاید هم نوع جهش یافته گنجشک باشد!
بیرجند،آن قدر گنجشک ندارد! که نقل است در سالیان نه چندان دور،در مینی باغ وحش پارک توحید،برای تماشا گنجشک نگه می داشته اند.
همه تابستان من.
آسمان و غزل و آب و ماه....بررسی1 ،بررسی 2،عایق و فشار قوی.هرچه قدر اولی ها لطیف اند،این دومی ها زمختند و لجباز.آسمان گهگاهی است ستاره هایش را می فرستد و چشمکی و... اما غزلی در کار نیست،همه چیز فعلا زمینی زمینی ست،حتی شبکه برق 20 کیلو ولت هوایی.- عجب تناقض غیر شاعرانه ای!-
تازگی ها دلم هوا که نه،زمین هیچ چیز را هم نمی کند،بابا هم می گوید:تازگی ها مرد زندگی شدم.حتی پیشنهاد کرده اند،دختر همسایه را،برای زنده...گی!حتی تر من هم بدم نیامد و حتی ترتر، من تا به حال دختر همسایه را یکبار هم ندیده ام.وقتی بابا گفت و من بدم نیامد،کمی به خودم آمدم،نه!نیامدم،تا آنها گفتند ،دخترمان می خواهد درس بخواند و من انگار نه انگار،آن به خودم آمدم قبلی مال اینجا بود،که هی عمو ،عشق و این ها...باز به خودم گفتم،برو عمو عشق سیری چند؟
بین این برو عمو و بیا عموها،رفتم کارآموزی،((خدمات فنی برق 20 کیلوولت مشهد))،همان طور که بابا گفته بود ،«عشق مرد کارشه» ،من هم عاشق کارم،نه ،عاشق کارآموزی ام شدم، زورکی؟ نه!انگار چیز دیگری نبود، فعلا عاشقش باشم.چنان عاشق شدم،که روز خداحافظی و امضای برگه ها ،مهندس فلانی مدیر خدمات فنی،روی 2 برگ کارآموزی نوشت:«لازم است،ازتلاش خالصانه فلانی (یعنی من) که فوق العاده علاقمند بودند، تشکر و قدردانی شود». کی وکجا باید تشکر کنند را نفهمیدم،اما فهمیدم،عاشقانه همان خالصانه است.
البته وسط این کار آموزی، یک هفته رفتم،اردوی سیاسی دانشگاه شهید عباسپور،اما آنجا هیچ کس از زحمات خالصانه من تشکر نکرد،چرا؟معلومه،چون عاشقانه نبود.عاشقانه نبود، نه برای اینکه سیاست چیز کثیفی ست و نمی شود عاشقش شد،می دانید که عشق کورست و این حرف ها حالیش نیست،نه به خاطر این حرف ها نبود،من وسط یک عشق نیمه کاره بودم،به قول بابابزرگ: « عشق یکی، خدا یکی، زن هم یکی یکی»،البته قسمت سوش را هیچ وقت راست نگفت،که اگر می گفت ،بعد مادربزرگ 30 سال مجرد نمی ماند.
می خواستم،بیشتر بنویسم،اما الان دوست دارم همین طوری تمامش کنم،همین طوری یعنی جمله « قسمت سوش را هیچ وقت راست نگفت،که اگر می گفت ،بعد مادربزرگ 30 سال مجرد نمی ماند.»جمله آخر باشد.
دو و سی دقیقه بامداد
بین القدرین
بیست و دو رمضان هزار چهارصد و خرده ای


پانوشت:
عکس اول بابابزرگ دوست داشتنی من ،بعد از پنج سال هنوز آن قدر زنده هست،که دلم نیاید بگویم ،خدا بیامرزدش،هر جا هست دلش شاد.
عکس دوم هم جلد گزارش کار آموزی است.
امشب اگر بین مناجات هایت ،دلت بارانی شد ،بیابان را فراموش نکن.
و اما عشق...

دنبال بهانه می گشتم این پست را پاک کنم پیدا کردم:
سلام
لازم بود فکر کنم رو مطلبی که نوشتیرو اینکه چقدر حقیرند؟کسانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده دوست نداشتن نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن
واقعا به نظرت تمام آدمها حقیرن ؟
به این فکر کن
کسی که جرات دوست داشتن نداره شاید میترسه از اینکه از دست بده کسی رو که دوست داره پس این حقارت نیست ترسه
یا کسی که جرات دوست نداشتن نداره
مگه میشه دوست نداشت؟
دوست داشته شدن لیاقت نمی خواد
و متانت دوست داشته نشدن
خوب این یکی سخته اما حقیرانه نیست
مگه میشه دوست نداشت
شعر نخوند
مگه میشه؟
به این فکر کردم که تو هر کدوم از این موقعیت ها قرار گرفتم یا نه؟
قرار گرفتم
همه قرار میگیرن حتی خود شما
اما هیچ وقت احساس حقارت نکردم
چه وقتیکه ترسیدم از دوست داشتن
ترسیدم از دوست نداشتن
و چه زمانیکه دوست داشته نشدم
ولی باز هم شعر خوندم
اما حقیر نبودم
ممنونم خانوم صلح دوست
چل روزه سیب نخوردم ولی هنوز نمردم....

از ۱۵ فروردین و پست مارکوپلو تا الان به هر تاریخی، چه میلادی،چه قمری، چه شمسی می شود، خیلی روز ضربدر ۲۴ ساعت، که این رهگذر بی صاحب افتاده وسط این کویر .شاید بهتر.شاید اگر می نوشتم از سرمای دلم یخ می کرد یا بعداز آن، این همه داغی انتخابات دامنش را می سوزاند.و این روزها چه قدر نزدیک شدم به حرف آن پاکستانی اطراف حرم، می گفت:((سیاست هست نایس پرشین ورد ،سیا یعنی بلک و سَت همان ست(به کسره سین)یعنی ادجاسمنت یعنی تنظیمات))و من لذت می بردم از حرف زدنش ،نه به خاطر لهجه اش که انگار می ترسید کلمات را واضح بیان کند و نه به خاطر حرکات رپر گونه دست و سرش،لذت بردم که چه زیبا فهمیده بود معنی سیاست را.
البته در همین گیر ودارها بود که به اندازه ۳ تا اخراجی های ۱ (نه ۲)حض کردم ، وقتی ندامت نامه مسعود ده نمکی جعلی از کار در آمد که در غیر این صورت این تنظیمات سیاه چنان به سمت تاریکی میل می کرد که هیچ سفیدی را دیگر یارای عرض اندام نبود.
و خوش به حال هرکس که در این گیر و دار و بکش و ببند و دم ما گرم و لعنت بر شما. فحش نداد به دوست و رفیق و پسرخاله و آشنا که حالا بعد زمستان بماند زیر بار سیاهیش.
دلم لک زده برای یک دانه سیب تمیز هم اگر نبود نبود قرمز براق، از آن از بهشت بیرون انداز ها ،که بیرونم کند از این رخوت تابستانی، که بدجوری زمینم آرزوست.


